در این خانه باز است به مهر

اجتماع>اجتماعی - امین شول‌سیرجانی :
فهیمه۱۴ساله است اما تازه به کلاس چهارم رفته. پدرش در حاشیه شهر کرج بساط پلاستیک‌فروشی دارد.

فهیمه و خواهرش راضیه هر روز به یک کارگاه سبزی پاک‌کنی می‌روند و 8 تا 10 ساعت مشغول کار می‌شوند. راضیه کلاس اول است. آنها بابت سبزی پاک کردن روزی 18هزار تومان دستمزد می‌گیرند؛ «صاحب کار سبزی‌ها رو می‌بره می‌شوره و در تهران می‌فروشه». 3 خواهرند و 4برادر. یکی از برادرها در کارگاه کفاشی کار می‌کند. او هر شب تعدادی از کفش‌های کارگاه را به خانه می‌آورد تا در خانه به کمک خواهرهایش کفی‌شان را بچسبانند. راضیه و فهیمه روی یک نیمکت نشسته‌اند. لبخند می‌زنند. سربه‌سر دوستان‌شان می‌گذارند. برق امید در چشمان‌شان هویداست. راضیه می‌خواهد در آینده دکتر شود. فهیمه ولی هنوز تصمیمش را نگرفته است؛ «نمی‌دونم. شاید معلم بشم».

پسرها در گوشه‌ای از حیاط مدرسه در حال بازی والیبال هستند. دخترها در گوشه‌ای دیگر آرام به یکدیگر لبخند می‌زنند؛گویی کسی در میان جمع لطیفه‌ای گفته و بقیه دارند به شیطنت او می‌خندند. مدرسه شلوغ است. بوی رنگ تازه دیوارها نشان از این دارد که ساختمان تازه تعمیر شده است؛ تعمیراتی که سرانجام میانه مهرماه به پایان رسیده تا «کودکان کار و خیابان» ساعتی از روز را قبل یا بعد از رفتن سراغ کار و خیابان، در این ساختمان بگذرانند. نام این ساختمان «خانه مهر» است. 4مرکز زیرنظر انجمن حامیان کودکان کار و خیابان فعالیت می‌کنند. درِ اتاق مدیرعامل انجمن باز است و یکی از همکاران انجمن تعدادی کیف را گوشه‌ای از اتاق جا می‌دهد. هما عارف، مدیرعامل انجمن با یکی از همکارانش برنامه مرکز را کنترل می‌کند. دخترها و پسرها هنگام عبور از جلوی اتاق لبخند می‌زنند و شکلک درمی‌آورند. یکی از مربی‌ها به آرامی از آنها می‌خواهد که به طبقه پایین بروند چون سر و صدای‌شان اجازه نمی‌دهد مربی‌های مرکز در اتاق بغلی به خوبی بتوانند جلسه‌شان را برگزار کنند. تعدادی می‌روند و تعدادی می‌مانند. عارف کارهایش در حوزه اجتماعی را از سال 79 آغاز کرده. او عقیده دارد که آن سال‌ها وضعیت به بغرنجی امروز نبود؛ «کودک کار همیشه وجود داشته اما حداقل میزان آسیب‌ها کمتر بود».

  • داد این بچه‌ها به جایی نمی‌رسید

«داد این بچه‌ها به جایی نمی‌رسید»؛ این جمله را با تأکید می‌گوید و مثال می‌آورد از کودکانی که در این سال‌ها مورد آزار جنسی یا جسمی قرار می‌گرفتند؛ از کودکانی که پدر و مادرهای فقیرشان برای کسب درآمد آنها را سراغ کارهای پست می‌فرستادند. ایرانی و مهاجر ندارد. فقط شکل کارها فرق می‌کند. اما همه این کودکان قربانی‌اند. مدیر انجمن و همکارانش به این فکر کرده بودند که چگونه می‌توانند این کودکان را سر کلاس درس بنشانند یا برای مشکل بهداشتی و سوءتغذیه‌شان کاری کنند و خانواده‌ها هم در این‌باره کارشکنی نکنند.

آق تپه ،منطقه‌ای در حاشیه مهرشهر کرج به‌حساب می‌آید. عارف درباره اینکه چرا اینجا را برای تاسیس مدرسه انتخاب کرده‌اند، توضیح جالبی دارد: «تجربه ما در حوزه کودکان کار و خیابان نشان می‌داد که باید خدمات‌مان را به حاشیه شهرها ببریم. در این شرایط هم بچه‌ها احساس امنیت بیشتری می‌کنند و هم خانواده‌ها کمتر مانع ایجاد می‌کنند. خانواده‌ها اوایل کار به ما اعتماد نداشتند اما کم کم اعتمادشان جلب شد. ممکن است این بچه‌ها همه 5روز به مدرسه نیایند. مجبوریم با خانواده‌ها طوری راه بیاییم که آنها جذب شوند. حالا کم‌کم خانواده‌ها دوست دارند در برنامه‌ها مشارکت کنند».

  • 150داوطلب آمدند پای کار

اینگونه بود که نخستین مرکز خانه‌مهر در سال 83 شکل گرفت؛ «آن وقت‌ها با کمترین امکانات شروع کردیم. با کمترین میزان پول و در یک ساختمان بسیار کوچک. اما رفته‌رفته مردم با ما آشنا شدند و پیدای‌مان کردند و به کمک ما آمدند. ما از اول به هیچ بخشی از قدرت وصل نبودیم. برای همین هم آرام آرام رشد کردیم».

خانه‌های مهر 10نفر نیروی حقوق‌بگیر دارد و 150نفر نیروی داوطلب. نیروهای داوطلب حتی یک ریال هم دستمزد نمی‌گیرند؛ «افرادی که کنار ما هستند از بودن کنار بچه‌ها احساس خوبی دارند. برای من ناامید‌کننده است که برخی درک نمی‌کنند که چرا عده‌ای باید برای بهبود وضعیت دیگران داوطلبانه کار کنند». عارف توضیح می‌دهد که هزینه اداره این مراکز ماهانه بالغ بر 40میلیون تومان است؛ «این پول با هزار دردسر جمع می‌شود. سازمان‌های دولتی یا بین‌المللی هم تا به حال کمک چشمگیری نداشته‌اند. سازمان بهزیستی هم یک‌بار 5میلیون تومان تشویقی به مؤسسه پرداخت کرد. آموزش و پرورش به ما کتاب نمی‌دهد. ما مجبوریم کتاب را خودمان بخریم. خانواده‌ها هم که توان پرداخت ندارند. لباس و لوازم‌التحریر و اردوها و... همه‌‌چیز رایگان است».

حرف‌های عارف نشان‌دهنده راه پر مشقت اداره این مؤسسه است؛ «ما از روز اول از هیچ کاری ابا نداشتیم. شپش‌های بچه‌ها را هم می‌جوریدیم. دست‌های بچه‌هایی که زباله‌گرد بودند را هم با صابون می‌شستیم. بعد آرام آرام مردم پایشان به اینجا باز شد و کم‌کم کار شکل گرفت. اما خب برخی هزینه‌ها سرسام آور است». این روزها در برخی محافل درباره مؤسسات خیریه و فقدان شفافیت مالی آنها حرف و حدیث‌هایی مطرح است. هما عارف می‌گوید او و همکارانش تلاش کرده‌اند تا با حفظ صداقت و شفافیت از شکل‌گیری هر حاشیه‌ای برای تشکل‌شان پیشگیری کنند؛ «مردم حق دارند بدبین باشند. مردم حق دارند که سؤال کنند. ممکن است هر کسی از راه‌اندازی یک مؤسسه خیریه هدفی داشته باشد. ما خیلی تلاش کردیم به شکلی کار کنیم که دیوار اعتماد مردم پایین نریزد. برای همین هم فقط روی توان نیروی مردمی حساب باز کرده‌ایم».

  • خانه‌های مهر میزبان 700کودک کار و خیابان

در مرکز آق‌تپه 300کودک درس می‌خوانند. جمع بچه‌هایی که به 4مرکز می‌آیند، حدود 700نفر می‌شود. بخشی از آموزش‌های خانه‌های مهر، آموزش مهارت‌های فنی و حرفه‌ای است تا بچه‌ها رها نشوند؛ «نمی‌شود به این بچه‌ها گفت شما کار نکنید. نیاز بود که یک حرفه یاد بگیرند تا از کارهای پست دور شوند. تعمیرات، جوشکاری و تعمیر موبایل و... برای کودکان طراحی شد. برای دخترها هم آرایشگری، قالیبافی، بافت و چرمسازی و... را طراحی می‌کنیم. این دوره‌ها به‌صورت شش ماهه طراحی شده‌اند و هر 6ماه 100نفر مهارت‌های فنی را فرا می‌گیرند».

  • فرزانه مربی آرایشگری شد

یکی از بچه‌هایی که 13سال پیش اینجا درس می‌خوانده الان مربی آرایشگری است. مهارت آموزشی باعث شد سرنوشت فرزانه تغییر کند و او حالا در مقام مربی آرایشگری برای خودش کارگاه دارد. مربی‌های داوطلب این را با شوق و ذوق تعریف می‌کنند. اختر صمدی یکی از همین مربیانی است که از ابتدای تاسیس انجمن تاکنون به‌عنوان مربی داوطلب با مرکز همکاری دارد؛ «روزهای اول هیچ‌چیزی در کار نبود؛ نه میز،نه موکت و نه وسایل دیگر. سالن را تبدیل به یک کلاس کردیم. بچه‌ها روی زمین می‌نشستند». لبخند می‌زند و امیدوارانه می‌گوید: «اما حالا خدا را شکر وضع خیلی بهتر است». حبیبه حیرتی 10سال است که با این مرکز همکاری می‌کند. او خیلی اتفاقی به‌عنوان معلم ذخیره به مرکز پیوسته و پابند شده است.

  • آرزو معلم زبان شد

حیرتی از موفقیت کودکان کار و خیابان خاطرات زیادی دارد؛ «آرزو در خانه‌ای پر از آسیب زندگی می‌کرد. چندبار به فکر خودکشی افتاده بود. 5سال پیش ما بود. اما سرنوشت او تغییر کرد. آرزو از مهاجران افغانی مقیم ایران بود که چند سال پیش از ایران به آلمان رفت. او حالا دوره‌های پیشرفته آموزش زبان انگلیسی را تمام کرده و در آلمان مشغول تدریس است». آرزو حالا 18ساله است و رؤیاهای بزرگ‌تری دارد. قصه یکی، دو نفر نیست. قصه تغییر سرنوشت بسیاری از کودکانی است که جبر جغرافیایی و فقر خانواده‌های‌شان آنها را به خیابان کشانده است. نرگس یکی از همان‌هاست. پدرش که فوت کرد عمویش نمی‌خواست نرگس درس بخواند؛ «یک بار10شب رفتیم منزل آنها تا اجازه ندهیم که این دختر در سن بسیار پایین ازدواج کند و موفق هم شدیم. نرگس حالا برای خودش یک کارگاه خیاطی دارد، تولیدی دارد و از بچه‌های حصارک 4 نفر پیش او کار می‌کنند. او 19ساله است».

  • مهربانی؛ از اوکلاهاما تا کرج

غلام مهربان، اسم و فامیل جالبی دارد. او در رشته اقتصاد درس خوانده و سال‌ها در ایالت اوکلاهاما در ایالات متحده زندگی و کار کرده است. آقای مهربان وقتی که در آمریکا بازنشسته شده بود به یک مؤسسه خیریه می‌رفت و آنجا به بچه‌های حاشیه شهر درس می‌داد؛ «یک روز ویدئویی دیدم درباره بچه‌های کار در ایران. خیلی متاثر شدم. کار نیک کردن مرز نمی‌شناسد اما من احساس کردم شخصا به آنجا خیلی تعلق خاطر ندارم. برای همین تصمیم گرفتم به ایران برگردم. برادرم ساکن کرج بود. من هم در همین شهر ساکن شدم. همین‌جا جست‌وجو کردم و با این مرکز آشنا شدم». غلام مهربان به بچه‌های کلاس ششم علوم‌اجتماعی و ادبیات درس می‌دهد.

  • زنگ آخر

بچه‌هایی که اینجا درس می‌خوانند از آموزش و پرورش مدرک رسمی نمی‌گیرند اما می‌توانند در امتحانات آموزش و پرورش شرکت و مدرک‌شان را دریافت کنند. اما این باعث نشده که آنها انگیزه‌شان را از دست بدهند. این را شلوغی مرکز به خوبی نشان می‌دهد. آسیه تاجیک یکی از بچه‌های پرامید مرکز است. او در 16سالگی تازه به کلاس ششم رسیده است.او یکی از میان انبوه کودکانی است که از تحصیل باز می‌مانند. آسیه تاجیک دوست دارد وکیل شود. بعضی بچه‌ها می‌گویند نمی‌شود وکیل شد. برای حرف‌شان دلیلی ندارند اما شاید مهم‌ترین دلیل‌شان بی‌اعتمادی به آینده باشد. آسیه اما کوتاه نمی‌آید؛ «من دوست دارم وکیل شوم. اگر وکیل نشدم عکاس می‌شوم». کبری رضایی که روی نیمکت کنار آسیه نشسته، 12ساله است و کلاس چهارم. هر کدام از بچه‌های اینجا قصه خودشان را دارند؛ «وقتی مدرسه نیستم با مادرم به کشاورزی می‌رویم. کاهو می‌کاریم». او نمی‌داند که بابت کار در مزارع حاشیه شهر چقدر دستمزد می‌گیرد؛ «باید از مادرم بپرسید».

فرهاد 14ساله است و کلاس چهارم. او دوست دارد پلیس شود. چرا پلیس؟ «دوست دارم. چون خوبه. پلیس خلافکارها رو می‌گیره. پلیس شدن خوبه». آرش از انتهای کلاس صدایش را بلند می‌کند: «من نمی‌دونم می‌خوام چه کاره بشم ولی الان توی خیابون اسفند دود می‌کنم.»آرش هر روز به‌طور متوسط 30هزار تومان درآمد دارد؛ درآمدی که هر شب باید به پدرش تحویل بدهد. زنگ آخر زده شده و باید مرکز را ترک کنیم. بچه‌ها در صف ایستاده‌اند تا ظرف غذای ماکارونی‌شان را بگیرند. عده‌ای از اهالی محل هم جلوی مرکز ایستاده‌اند. غذا می‌خواهند. یکی از مربیان سراغ مردم جلوی مرکز می‌رود؛ «اجازه بدهید غذای بچه‌ها را بدهیم. غذا زیاده حتما به شما هم غذا می‌دهیم».


تاريخ انتشار: ۱۳۹۶/۷/۳۰  |  ساعت انتشار: ۱۳:۷  |  کد خبر: ۳۱۲۵۷۹۸  |  منبع: همشهری آنلاین  | 

نظر شما

- از تایپ جملات فارسی با حروف انگلیسی خودداری نمایید.
- از ارسال پیام های تکراری که دیگر مخاطبان آن را ارسال کرده اند خودداری نمایید.
نام:
ایمیل:  
نظر:  
کد امنیتی :
 

ارسال